دلم از این خرابیها بُوَد خوش، ز آنکه می دانم
خرابی، چون که از حدّ بگذرد، آباد می گردد
به ویرانی این اوضاع، هستم مطمئن، زآنرو
که بُنیان ِ جفا و جور ، بی بُنیاد می گردد ( فرّخی یزدی )
از دست اوضاع جفا و جور و دستگیری و اختناق و سانسور و آدمهای وابسته به قدرت و آدم های مستقل نما با رابطه های کثیف کم دلم خون نیست. اما این را گذاشته ام به سویی  و  در سوی دیگر، خوب این جماعت شاعر و نویسنده را می شناسم و دلم را خوش کرده ام  که خیلی قاطی نیستم با آنها و اصولا فقط رفاقت می کنم و منافعی اگر نزد کسی ندارم گاهی منفعتی می شوم برای کسی و اگر این هر دو اتفاق نیفتاده باشد در نهایت حضور بی ضرری دارم . پس دست رفاقت دوستان نزدیک و دور را در دست و بر شانه ام همیشه حس کرده ام . گاهی هم دل ام به درد آمده است. دلی که می خواهد جامعه ی ادبیاتی ها سالم باشد. اما می دانم که نمی شود.
حالا دلم خون تر  شده  از دست یک عده آدم که صنمی با ادبیات این مملکت ندارند و حالا تو بگیر به خاطر پول پدر یا مادر و یا ارث پدر و مادربزرگ و یا به خاطر کارهای دیگر به پولی رسیده اند و مدرکی هم گرفته اند مثلا لیسانس ادبیات.  بیا و بررسی کن ببین چند تا کلمه از دل حرف هاشان می توانی سالم و درست در بیاوری؟ ادعاشان سر به ابر می ساید. یا عشوه و ناز طیف زن‌شان یک عده آدم کم ظرفیت را از راه می برد یا برق پول های در حساب های بانکی شان.
این ها بورژوای ادبیات ما هستند(حالا بخند و بگو فلانی واپس گراست ) نه عزیزم!  این ها تا مثل من و تو هستند؛ ادبیات را می چاپند و از مرده و زنده ی زحمتکشان آن، مرده خوری و زنده خوری می کنند و می خواهند بر سرمایه ی نام شان برای فردا بیفزایند. این ها در حقیقت دوبل سوء استفاده می کنند یکی در روابط اقتصادی و دیگری در روابط ادبی. به مرده و زنده هم رحم نمی کنند. نمونه اش هم همین مرگ منصور  بنی‌مجیدی. افتاده اند به جان هم. یکی پولش را به رخ دیگری می کشد و یکی توانایی اش را و یکی می گوید که همه چیز از من است و فلان و بهمان.  اصلا ً هم به این فکر نمی کنند که تا همین چند روز پیش که منصور زنده بود کی سری به او زدند یا زنگی زدند و احوالی پرسیدند. حالا دایه ی مهربان تر از مادرند.
این ها گلایه است . متن شاعرانه یا مقاله یا هیچ چیز دیگری نیست. دلم گرفته از این اوضاع و می خواهم اصلا وارد بازی های این بورژواها نشوم . فلان خانم تا دیروز داشت رستوران اش را در لواسان می ساخت و توی دفتر کارش در پاسداران برندهای اقتصادی اش را ورانداز می‌کرد حالا که منصور مرده آمده وسط برای خودش سودی ببرد. فلان خانم دیگر تا دیروز فکر ملی‌گرایی همراه با مذهب راستینش بود و به وضعیت خوب حقوق بشر در ایران در شبکه‌های ماهواره صحه می گذاشت. حالا که منصور مرده آمده سهم اش را بگیرد . فلانی در آستارا روزهای عاشورا شربت پخش می کند و سیاه می پوشد و گریه می کند و یادش می رود که منصور به همین دلایل دل خوشی از او نداشت. من مرگ هیچ رفیقی را قسمت نمی‌کنم. یعنی در مرگ هیچ رفیقی نام خودم را حلوا حلوای سر دست و زبان ها نمی کنم . من در بازی  بورژوازی ادبی هیچ وقت شرکت نمی کنم.

پاسخ ترک

Please enter your comment!
Please enter your name here