برای شروع بحث درباره ی مجموعه شعر ” به وقت البرز” سروده ی مهرنوش قربانعلی راه های بسیاری  به نظرم رسید ولی به تر این را دیدم که از بررسی کلی ودسته بندی آثار شاعرانه در  یک چشم انداز ِ باز استفاده کنم . گرچه من سعی و تلاشی بسیار را  برای افزودن ظرفیت و گسترش امکانات شعر و شاعری را مهم ترین مولفه و در  واقع نقطه ی استراتژیک این مجموعه می دانم .
به عقیده ی من آثار شاعران در نگرش کلی به دو دسته تقسیم می شوند :
یکی آثارای که شاعران در  آن رنج-زیست و تجارب گوناگون زندگی  را  به عنوان موضوع ، ملاک نهاده و از راه بیانگری ِ بیش تر روایی سعی در نمود این ابژه ها دارند که این نگرش بیش تر کلاسیک سبقه ی طولانی هم دارد [در این نوع زبان به عنوان ابزار بیان موضوع و مفهوم عمل کرده و جز واسطه ی انتقال معنا نقش دیگری ندارد و مورد استفاده ی ابزاری قرار می گیرد ]
اما در گرایش دیگر و در واقع گرایش متجددتر شاعران جهت افزایش ظرفیت ها و گسترش ان ها با تغییر در نوع نگرش ، موضوع  را  از جهان به زبان تغییر داده و از آن رو که چیزی در جهان وجود ندارد که در زبان موجود نباشد جهت آفرینشگری های فراتر از حد مالوف < آفرینش چیزی که از جهان و زبان پای را فراتر نهد[شاید همان مفهوم واقهی شعر]تلاش می کنند . در این جا زبان نه به عنوان ابزار و نه در جای گاه ِ استفاده ِ ابزاری بل که به عنوان اصل ِ موجودیت [هستی در مقابل هستنتده]قرار می گیرد. در ایران نیز نمونه هایی از هردوی این نگرش ها در سالیان متمادی که شعر ایران از سر گذرانیده مشاهده شده است و اما بررسی تاریخی این مساله نیاز  به  آسیب شناسی حرفه ای دارد که از این مقال خارج است .
این نگرش ها گرچه درطی سالیان اوج و فرودهای بسیار داشته اند اما به  طور کلی نگرش اول مبنی بر موضوع جهانی همواره گرایش غالب بوده است تا اینکه در ابتدای دهه ی هفتاد دوباره نوعی از نگرش های موضوعی نسبت  به زبان فعال شده و اتفاقاً رواج یافت که دست آوردهای نیز فابل مشاهده و بررسی ست . اما متاسفانه مثل خیلی پدیده های دیگر توسط متوسطین فرصت طلب  به  مد تبدیل شد و اسف ناکی موضوع جایی بود که عده ای از اعظم را  دچار امر مشتبه گردانید . مدگرایان پیرو این حرکت تحولی دست  به  تغییراتی درپوسته ی بیان شعر با عنوان های جعلی بازی زبانی ، افشانش و … زدند و بیشتر با وارد کردن صناعات شعری دست  به  دیگر گون نمودن پوسته ی شعر جهت مشابه سازی زدند و متاسفانه این نسخه ی بدل  را  با تبلیغات ، کتاب سازی ، جعل تئوری و راه انداختن کارگاه ها ی شعر  به  قصد ترویج و نوچه پروری  به  عنوان کپی برتر از اصل شعر زبانی جازدند و البته بودند در این میانه شاعرانی که مستقل از این حوزه های حاد-تبلیغاتی کار خود را کردند و عمدتاً  هم در دهه ی هشتاد لنگر انداختند و  به  نتیجه  هم  رسیدند . مهرنوش قربانعلی یکی از دهه هشتادی هاست .
اما به وقت البرز آن چه را که درچنته دارد چگونه برای مخاطب حرفه ای اش که درجای گاه نقد هم صاحب نظر باشد  به نمایش گذاشته است . برای این که راحت تر و بهتر بتوانم حرف هایم  را بزنم شعر ”  به  وقت البرز” را  از مابقی کتاب جدا کرده و روی ِ آن مانور بیشتر ی خواهم داد . دلیل این جداسازی  را هم در منطق ساختاری متفاوت این شعر با آن دوبخش دیگر می دانم . شعر  به  وقت البرز بر اساس منطقی استعاری شکل می گیرد و از این راه خود  را  از دو بخش دیگر کتاب که بیش تر بر ساختار منطقی مجاز شکل می گیرند جدا می سازد . شاید نظریه بیان یا همان ریتوریک که ارسطو از آن نام می برد و در مقابل آن پوئتیک (بوطیقا یا نظریه ادبی)  را   به  کار می گیرد دست مایه ی مناسبی برای بیان موفقیت شعر به  وقت البرز  به عنوان شعری زبانی برای من باشد و البته نه  به  تنهایی و شاید  به  کمک مورد دیگری که ارسطو از ان به  عنوان کاتارسیس (آن ِ شاعرانه) نام می برد .
استعاره ی کوچک و  به  تنهایی در این اثر کاری  را  از پیش نبرده است  بلکه ساختاراستعاری ِ اثر[شبکه ارتباطاتِ ساختاری استعارات]است که تمام کار  را  انجام می رساند . ریتوریک باهمین تابیدگی ِ(تاب دادن ِ)مفهوم در ساحت زبان به  عنوان موضوع، متن  را خود  به  خود وارد پوئتیک می کند و از این راه  به  کاتارسیس نیز نزدیک می سازد . کارکرد ساختار استعاری در شعر ِ  به  وقت ِ البرز جامع و کامل بوده و به بیان روایی اجازه می دهد تا با همان تابیدگی در مفهوم در قالب ِ ابر ابهام از بیان عادی فراتر رفته و  به  اشکار کردن تجربه های نادر در زبان و فرم دست یابد . این همبافته ی استعاری درکنار حرکات فرمی و نحوی در بیان ، متنی  را  می سازد که گویا سوژه ای کلان را در پس ِ پشت ِ خود دارد و این کلان سوژه انگار بیش از همه چیز تاریخ است که سیالیت روایت را در مکان و زمان به چرخش در آورده و مر کز خود  را  بر همان همبافت ِ استعاری مستقر می نماید .
در توالی ِ کوه ها تکرار می شوم
دیوار می چینم ، دیوار می چینم ، دیوار
زاگرس دوره های زمین شناسی  را   به  زیر می کشد
و مادها که در ارسباران قدم می زنند .
درچشم اسکندر یونان برخود می لرزد
به  شیری که فرزندانم نوشیده اند قسم می خورد
ستارخان روی ِ حرف ِ سهند حرفی نمی زند
سوژه ای که دوپاره می شود و خود  را جای گاه ِ پاسخ به  خودش یا توضیح  به دیگری قرار می دهد و از این راه سعی در  گم کردن مسیر روایت خطی دارد .اگر چه بیشتر ِ این فضاها شبیه  به فضای گفت و گوی ِ دو به  دو از دو پرسوناژ متفاوت است و مخاطب را گاه به  این خیال می اندازد که وارث صفحه ی چتی ست که دونفر قبلاً انجام داده اند و برای او راه نموده اند . با این اوصاف ایجاد فضای روایی و فرم دیالوگ واره ی شعرحتا با توجه  به  این که شعری کاملاَ روایی ست [گرچه در پوسته ی زبان سعی کرده است با ایجاد موسیقی و ریتم و نحوشکنی های غیر محسوس در هم نشینی های ، روایت کلاسیک کم تر  به  چشم بیاید و با تولید الحان ریتمیک موفق  هم  می شود]امکانات معنایی و تاویلی را در زبان عادی گسترش داده است ، اما باتوجه  به لحن در شعر  به  وقت البرز موضوع دیگری نیز بروز می کند ، انگار تصویری دارد از جلوی چشمان ما می گذرد (تصویری که در کلمات روبرویمان دیده نمیشود و گویا در همان تابیدگی پنهان شده است)و شعر  بسان ِ نریشنی بر آن سوژه ی پنهان خوانده میشود و از این راه آن تابیدگیرا بیش تر  به  نمایش می گذارد . یعنی راه رسیدن از بیانگری تا نظریه ادبی و نمود شاعرانگی در همین تابیدگی و پنهان شدگی سوژه اتفاق می افتد .
از این دست شعر ها یک نمونه ی دیگر را هم به خوبی به  یاد می آورم و آن شعر تحشیه بر دیوار خانگی از پگاه احمدی است که با چنین ساختار مشابهی عمل کرده و البته با حجم و توان ِ زبانی بالاتر خود  را   به  رخ خواننده می کشاند . جالب تر این که نریشن گونگی لحن و سوژه ی پنهان در آن به شکل ساختاری  به  وقت البرز بسیار شبیه است . اما در یک مقایسه دو  به دو  مقیاس مفهوم شعر تحشیه بر دیوار خانگی با سلیقه ی من سازگار تر است و دلیل آن  هم  اینکه گزینش های روایی ِ آن بر پایه سرگذشت قربانیان در محور زمان طراحی شده است و طرح ریزی ِ آن بر پایه ی رنج هاست اما  به  وقت البرز پایه ی قدرت و افتخارات ملی  را بر می گزیند . روایت تاریخ فقط سرنوشت قوم غالب و قدرت غالب نیست و فکر اهتزاز پرچم و کوه های سر  به فلک کشیده ی استعاری ، بل که قصه ی انسان های ناتوان ، قصه ی نابرابریهای جنسی و قصه ی رنج های چیزان و استعمار و استثمارشدگان و مطرودان  هم هست نه فقط فکر اهتزازپرچم رویاهای کلان تهران …! حال اگرچه  به  زعم من شعر به  وقت البرز از تحشیه بر دیوار خانگی تاثیر بنیادین پذیرفته است اما تفاوت هوشمندانه میان نگرش این دو  به  تاریخ بسیار قابل تامل است . تحشیه بر دیوار خانگی ، نابرابری ها و رنج کشیدگان و مطرودین را   انتخاب می کند و به  وقت البرز افتخارات و گرایشات ملی و پیروزی ها  را  .
از منظر فمینیستی نیز تحشیه بر دیوار خانگی متنی کنشگر است اما  به  وقت البرز ضمن استفاده از واژگانی استعاری همچون چین دامن و مولفه های زنانه ی دیگر بیشتر مایه ی پدرسالارانه دارد . زیرا متن ظاهری که با گفتمان ها وساختارهای اجتماعی مسلط در ارتباط است ، می تواند مستقیماً  به فرهنگ پدرسالاری مربوط باشد . حرکت  به  سوی ساختارهای اجتماعی و تاریخی مسلط در تمام دوران ها  به  حذف مولف زن از اثر و تولید ادبیات پدرسالار می گردد که در ان امر فمینیستی و مولف زن از ابتدا حذف شده اند و اتفاقاً چون به   جنس مسلط مردانه سخن می گویند و نمی شود در برخورد با متن به  سادگی به جنسیت واقعی سوژه پی برد ، در نتیجه چنین متنی خود  به خود منکر وجود سوژه ی جنسی می گرددو از این راه به  حذف ِ خود می پردازد اتفاقی که عکس آن در تحشیه بر دیوار خانگی اتفاق می افتد . تمام این کلی گویی ها و جزء نگریهای سختگیرانه از قوت شعر ِ  به  وقت البرز و التذاذ حاصل از خوانش آن نکاسته و همچنان این شعر   را به  عنوان شعری موفق زبانی تثبیت می کند . تجربه ای که نه تنها با افزایش ظرفیت زبان در شعر بلکه با گسترش معنایی در فرهنگ مردم ِ مخاطب اش همزبانی های قابل تاملی دارد .

اما ادامه ی بررسی ِ کتاب ، بخش دوم “شهادت دوربین ِ مدار بسته”  را  ناگزیر می کند . بخشی که در آن ساخت استعاری کم کم  به  سوی ِ منطق مجاز حرکت کرده و بیان روایی نیز جلوه ای از ایضاح   به خود می گیرد که گرچه  در  برخی سطور دارای اشتراکاتی با بخش اول است اما  در کل نوع دیگری از بازتاب  را   به  نمایش می گذارد . شاید دیدن از همان چشمی ِ دوربین مدار بسته . شعر  به  وقت ِ البرز تاب است و بخش های دیگر بازتاب . تفاوت این دوبخش دقیقا ر همین نقطه شکل خود  را می یابد . مثلاً  در  شعر “پسرم!” اگر چه چارچوب شعر با استحاله ای که در میانه دارد و گزینش رویا گونه و مجازی گهواره ای را که تاب می دهد  به  کشتی بزرگی بدل می کند و آن چه تا کنون گهواره بوده اکنون با حرکتی تکنیکی  به  کشتی ای بدل می شود و گرچه این مجاز زیبا و کارآمد بوده اما در آن سویه های تخاطب و روایت عوض نشده و استحاله ی دیگری هم در صداها صورت نمی گیرد ، زاویه ی دید هم عوض نمی شود . پس در ساخت این شعر نکته ی مهم کجاست ؟
اتفاق مهم و شاعرانه نه در تمام این چارچوب  ها و الگوها بل که در خود متن اتفاق می افتد و آن حضور قطبیت مدار ابژه های وارد شده به شعر است . خوانش بزرگ تر این شعر در شناسایی و برقراری ارتباط میان هم ارزی های پارادوکسکیکال این دو قطب شکل می گیرد و پا را از حیطه ی این متن فراتر می نهد . ساختار پارادوکس ایجاد شده میان مولفه های طبیعی و مدرن در جایی که بطن طوفان ، برهوت ، و صخره و کاکتوس و حیوان و نبات را در برابر ماشین ها و فرمان های هیدرولیک و بانک های اعتباری می گذارد و از این مسیر به شعر می رسد و این جدای حرکت تبدیلی گهواره به کشتی و تغیر موقعیت است.
استفاده از عناصر بیامتن که درواقع از متون ِ دیگرند اما دیگر جزو این متن به حساب می آیند, و جالب اینکه در قالب جدید خود نیز به صورت اتوماتیک وار در متن قبلی معنا می دهند .باز هم کلام مقدس و قضیه ی سحر آمیزی لحن کلام مقدس و قرار گرفتن سوژه ی این اشعار در متن وضعیتی آن متون و ایجاد اتفاقات جدیدتر و تولید متون همبافتی ِ تازه تر نیز بخشی از دستآوردهای اشعار این بخش است . شاید به قول دیگران نوعی از شعر مدرن مذهبی که بوسیله مولف به وقت البرز پایه گذاری شده است . پایه گذاری ای که منجر به اتفاقات خوب تری هم شده است . به وقت البرز در بخش دوم خودش به زعم من نه تنها شعر مذهبی ندارد بل که فقط ساختاری را برای شعر مدرن مذهبی پیش نهاد داده است و البته ساختاری را که شاعران دیگری هم به تاثیر از آن به موفقیت بارزی دست یافته اند .
نمی توانم از زیبایی و لذت آئری بندی چون
نشد که در آپارتمانی خواب های اجاره ای ببینم
همیشه دستی از گریبان بیرون می آمد
و صورت ساعت سفید می شد .
این بار قضیه تاثیرپذیری مقایسه شعرهای به وقت البرز است با مجموعه ی می خواهم بچه هایم را قورت بدهم که آن مجموعه هم یکی از خوب های این روزهاست و مثل به وقت البرز شانس جایزه را هم نصیب خودش کرده است. می خواهم بچه هایم را قورت بدهم با استفاده از ساختی مشابه شعرهای بخش “شهادت دوربین مداربسته” از نوع استفاده از کلام مقدس کاملا تاثیرپذیری اش را به نمایش می گذارد اما با افزودن ادبیات زنانه و رنج های شخصی زنانه و نمودشان در شعر نوع دیگری از اجرای این الگو را به چهره می کشاند . روی هم رفته می شود سیر حرکت از این روزهایم گلوست تا به وقت البرز و می خواهم بچه هایم را قورت بدهم را پی گرفت و به اثبات این قضیه پرداخت که به بخشی از آن پرداختم و مابقی به این مقال مربوط نمی شود .اما هر سه ی این مجموعه ها موفق و تجربه های متفاوت اجرایی از نوع ساختاری واحدند که این روزهایم گلوست همچنان از بقیه موفق تر می نماید گرچه شانس تصاحب جایزه ای را نداشته است .
اما دیگر اشعر موجود در به وقت البرز تجربه های متفاوت فر می اند که ادامه ی شعرهای مهرنوش قربانعلی در کتاب قبلی او تبصره اند . تبصره حاوی شعرهای کاملن مدرن با ابژه ها و فضاهای مدرن است که نمونه ی متکامل آن در شعر “تَرَم” به نمایش گذاشته شده ، جایی که حضور قدرتمند محتوا و فرم در بیانی روان و با پخش عادلانه ی قدرت مولف در جغرافیای شعر به بار می نشیند . اما قضاوت کلی من فارغ از تمام توضیحات انتقادی مهرنوش قربانعلی را شاعر تجربی و پیشرو و با توانای تولید الگوهای جدید در شعر ایران می داند ، شاعری که شعرش قابلیت تاثیر گذاری بر شاعران دیگر را دارد و این مهم نیز اتفاق افتاده است . به وقت البرز مجموعه ای موفق ، تاثیر گذار و حاوی شعرهای زیبا و قوی است که در ادبیات روز ایران جزو بهترین ها به حساب می آیند.

پاسخ ترک

Please enter your comment!
Please enter your name here